جی کی رولینگ

جوآن کتلین رولینگ‌ زادهٔ ۳۱ ژوئیه ۱۹۶۵ که بیشتر با نام جی.کی. رولینگ ( J. K. Rowling) شناخته شده‌است نویسنده سری کتاب‌های داستان هری پاتر به زبان انگلیسی است. کتاب‌های هری پاتر شهرت جهانی پیدا کرد و جوایز بسیاری را به خود اختصاص داد. هری پاتر به ۶۵ زبان و به طور تقریبی در ۴۰۰ میلیون نسخه منتشر شده‌است. کتاب‌های افسانه‌ای هری پاتر از پرفروشترین کتاب‌های تاریخ بشر بوده‌اند.

جی کی رولینگ خالق هری پاتردر سال ۲۰۰۷ فهرست ثروتمندان ساندِی تایمز میزان ثروت رولینگ را به ۴۵۴ میلیون پوند (۱٫۰۷ بیلیون) دلار تخمین زد و در بین پولدارترین زنان انگلیس رولینگ را در رده ۱۳ جدول قرار داد. فوربز (Forbes) رولینگ را در رده چهل و هشتمین شخصیت معروف در سال ۲۰۰۷ معرفی کرد. او در حال حاضر فعالیت‌های انساندوستی و خیرخواهانه بسیاری را به عهده گرفته و پشتیبانی می‌کند.

نام او

علیرغم اینکه او با نام مستعار جی.کی رولینگ کتاب‌هایش را امضا می‌نماید ولی او هیچگاه نام وسط (middle name) نداشته‌است. هنگامی که اولین کتاب هری پاتر را نوشت آن را با نام «جوان رولینگ» امضا کرد. ناشر کتاب هری پاتر بلومزبری (bloomsbury) قبل از انتشار آن با در نظر گرفتن این مطلب که خوانندگان کتاب پسران جوان می‌باشند و ممکن است کتابی را که نویسنده اش زن باشد را نخرند، به رولینگ پیشنهاد کرد بجای استفاده از نام واقعی اش کتاب را با دو مخفف امضا نماید. از آنجاییکه وی مانند سایرین نام وسط (middle name) نداشت. مخفف «کی»(k) برای نام کاتلیین را بعنوان دومین مخفف انتخاب نمود. این نام مربوط به مادر بزرگ پدریش بود. رولینگ بعد از ازدواجش نامش جوان مورای بود. او می‌گوید در دوران جوانیش هیچگاه کسی وی راً جوان«خطاب نمی‌کرده مگر اینکه از دست وی عصبانی بوده باشد و همه او را»جو" می‌نامند.

زندگی رولینگ 

رولینگ در سال ۱۹۶۵ در شهر ییت نزدیک بریستول انگلستان چشم به جهان گشود. جوآن فرزند اول خانواده بود. پدر و مادرش با نام های پیتر و آن با عشق ازدواج کردند که ثمره این ازدواج دو دختر با نام های جوآن و دی بود. جوآن از کودکی با تخیل بزرگ شد. والدینش که از همان کودکی به استعداد و قدرت تخیل فرزندشان پی برده بودند از همان کودکی او را شیفته کتاب کردند. رولینگ در گفتگو با دیلی تلگراف می گوید : "روشن ترین خاطره ام از دوران کودکی تصویر پدرم روی صندلی است که کتاب وزش باد در شاخه های بید را برایم می خواند و من در آن زمان آبله مرغان گرفته بودم." جوآن از کودکی نویسندگی را آغاز کرد. او در ابتدا برای خواهرش دی داستان های خودش را تعریف می کرد و دی از این داستان ها بی نهایت لذت می برد. شاید همین موضوع بود که باعث شد جو تصمیم بگیرد نویسنده شود و اولین قصه اش را با نام خرگوش نوشت.
پدر و مادرش از طبقه‌ی متوسط بودند و چند وقت یک بار مجبور به جابجایی می‌شدند. به همین دلیل جوآن و خواهرش "دای"، نه در محله و نه در مدرسه، دوستان زیادی نداشتند و غالبا با هم بازی می‌کردند. رولینگ بعد از تمام کردن مدرسه، وارد دانشگاه اکستر انگلستان شد و بر خلاف نظر پدر و مادرش، در رشته‌ی‌ زبان‌ و ادبیات‌ فرانسه، شروع به تحصیل کرد. وی بعد از اتمام دانشگاه،‌ در دفتر یک مجله مشغول به کار شد.
او در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه در دانشگاه اکستر انگلستان به تحصیل پرداخت. جوآن در سپتامبر سال ۱۹۹۰ به عنوان آموزگار زبان انگلیسی به شهر پورتو در پرتغال رفت و بعد از تدریس به شکل دادن دنیای جادویی اش می پرداخت. جوآن مدت زیادی را سرگرم اختراع اسم های عجیب و غریب برای کتابش بود و او در این کار استاد بود. در همین زمان با یک خبرنگار پرتغالی به نام جرج آراتز آشنا شد و با او ازدواج کرد و در سال ۱۹۹۳ جسیکا را به دنیا آورد.

جرقه ی خلق هری پاتر

در1990 یک شب هنگامی که از تعطیلات آخر هفته به لندن باز می‌گشت، فکر نوشتن داستان هری پاتر به ذهنش خطور کرد. رولینگ از همان شب شروع به نوشتن اولین کتاب این مجموعه به نام "هری پاتر و سنگ جادو" کرد، ولی بعلت مرگ مادرش دچار ناراحتی عمیق روحی شد و کتاب، نیمه‌کاره ماند. سه سال بعد در 1993، جوآن از همسر اولش جدا شد و با دختر کوچکش به اسکاتلند، نزد خواهرش رفت. در آنجا بود که وی بعد از یک دوره آرامش نسبی، کتاب نیمه کاره‌ی "هری پاتر و پروفسور و سنگ جادو" را تمام کرد.
کتاب که تمام شد، تلاش رولینگ برای پیدا کردن ناشری که کتابش را چاپ کند، شروع شد. پس از مدتی ناامیدی، بالاخره انتشارات "بلا موس باری"، ناشر کتابهای کودک، این کتاب را برای چاپ پذیرفت.
رولینگ در ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۷ (۳۰ تیر ۱۳۸۶) هفت گانهٔ هری پاتر را به اتمام رسانید. او همچنین سه کتاب به نام‌های کوییدیچ در گذر زمان، جانوران جادویی و زیستگاه آن‌ها و داستان‌های بیدل نقال نوشته‌است.
وی اکنون با درآمد سالانه ۱۲ میلیون پوند، پردرآمدترین نویسنده تاریخ جهان شناخته شده‌است.
وی در سال ۲۰۱۲ اعلام کرد در حال نوشتن رمان جدیدی با نام جای خالی تصادفی است و قصد انتشار این کتاب را دارد. این رمان اولین رمان جی.کی. رولینگ بعد از مجموعه هری پاتر است .

سری کتاب های هری پاتر

کتاب "هری پاتر و پروفسور و سنگ جادو" در ژوئن 1997 چاپ شد. برخلاف تصور انتشارات، چاپ اول کتاب به سرعت به فروش رفت. استقبال از کتاب به حدی زیاد بود که برای انتشارات بلاموس باری، جایزه‌ی بیشترین فروش را به ارمغان آورد.
در جولای 1998کتاب به آمریکا رفت و مطابق با آنچه در انگلیس رخ داده بود،‌ رکورد فروش سریع را شکست. در این زمان اسم کتاب کوچکتر شد و به "هری پاتر و سنگ جادو" تغییر یافت. جی کی رولینگ که با فروش کتاب، پول کافی پس انداز کرده بود، توانست کار معلمی را کنار بگذارد و تمام وقتش را برای نوشتن جلد دوم کتاب هری پاتر اختصاص بدهد.
کتاب دوم مجموعه "هری پاتر" با نام "هری پاتر و تالار اسرار" در 1998 در انگلستان به چاپ رسید و در ژوئن1999در ایالات متحده نیز پخش شد. مقارن با انتشار "هری پاتر و تالار اسرار"، شرکت فیلم سازی "برادران وارنر" حق تبدیل کتاب اول هری پاتر به فیلم را خرید. فیلم "هری پاتر و سنگ جادو" که در سال 2001 روی پرده رفت،‌ در یک هفته، بیشتر از 90میلیون دلار فروش داشت و فروش کل فیلم بالغ بر 102میلیون دلار بود. در دسامبر 2001 درآمد رولینگ از فروش کتاب‌هایش به 400میلیون دلار می‌رسید.
کتاب دوم مجموعه "هری پاتر" با نام "هری پاتر و تالار اسرار" در 1998 در انگلستان به چاپ رسید و در ژوئن1999در ایالات متحده نیز پخش شد. مقارن با انتشار "هری پاتر و تالار اسرار"، شرکت فیلم سازی "برادران وارنر" حق تبدیل کتاب اول هری پاتر به فیلم را خرید. فیلم "هری پاتر و سنگ جادو" که در سال 2001 روی پرده رفت،‌ در یک هفته، بیشتر از 90میلیون دلار فروش داشت و فروش کل فیلم بالغ بر 102میلیون دلار بود. در دسامبر 2001 درآمد رولینگ از فروش کتاب‌هایش به 400میلیون دلار می‌رسید.

جوان کتلین رولینگ و کتاب هری پاترجوان کتلین رولینگ و کتاب هری پاترفیلم "هری پاتر و تالار اسرار" هم در آوریل 2003 روی پرده رفت. کتاب سوم از این مجموعه با نام "هری پاتر و زندانی آزکابان" را انتشارات آمریکایی "اسکلاستیک" در سپتامبر 1999 چاپ و به 35زبان مختلف جهان ترجمه کرد . از این جلد 3 میلیون نسخه به فروش رفت. و ادامه‌ی برداشت سینمایی از این مجموعه، در مارس 2003 شرکت فیلمسازی "فونیکس"، فیلم "هری پاتر و زندانی آزکابان" را روی پرده برد.
کتاب چهارم "هری پاتر و جام آتش" نام دارد که در جولای 2000 در آمریکا چاپ شد و عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال را کسب کرد. فیلم "هری پاتر و جام آتش" هم که توسط کمپانی برادران وارنر ساخته شد، در مارس 2006 روی پرده رفت و با فروش فقط 20 میلیون دلار در هفته‌ی سوم، رکورد خوبی را برجای گذاشت.
کتاب پنجم با نام "هری پاتر و محفل ققنوس"، در ژوئن 2003 و کتاب ششم با عنوان "هری پاتر و شاهزاده ی دورگه" در جولای 2005 منتشر شدند. به گزارش بی بی سی، آخرین اثر داستانی این نویسنده انگلیسی، توانست با 2/7 میلیون نسخه در سراسر دنیا، به عنوان پر فروش‌ترین کتاب سال مطرح شود. فروش روز اول کتاب «هری پاتر و شاهزاده دورگه" نیز که بالغ بر 1/4 میلیون نسخه بود، همچنان رکورددار پر فروشترین کتاب در یک روز است. بیش از یک میلیون نسخه از کتاب «هری‌پاتر و شاهزاده دو رگه» در کتابفروشی‌های اسپانیا توزیع شده و طبق گفته مدیر بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی اسپانیا، میزان فروش این کتاب تاکنون در مورد هیچ کتاب دیگری اتفاق نیافتاده است.
کتاب هفتم این مجموعه با نام "هری پاتر و یادگاران مرگ" که آخرین قسمت آن نیز هست، هری پاتر و یادگاران مرگ نام هفتمین و آخرین کتاب از مجموعهٔ کتاب‌های داستانی هری پاتر است. این کتاب در ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۷ به بازار عرضه شد. نسخه انگلیسی کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ در ساعت ۰۰:۰۱ روز ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۷ به وقت محلی کشورهای مختلف جهان در کتاب‌فروشی‌های بیش از ۹۳ کشور جهان از جمله ایران پخش شد.

آثار مرتبط با رولینگ

جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آن‌ها (مکمل مجموعه هری پاتر) (۱ مارس ۲۰۰۱)

کوییدیچ در گذر زمان (مکمل کتاب هری پاتر) (۱ مارس ۲۰۰۱)

قصه‌های بیدل نقال (۴ دسامبر ۲۰۰۸)

هری پاتر و فرزند نفرین‌شده (طرح کلی داستان) (نمایشنامه‌ای نوشتهٔ جک تورن) (۳۱ ژوئیه ۲۰۱۶)

راهنمای ناکامل و نامعتبر هاگوارتز (۶ سپتامبر ۲۰۱۶)

داستان‌های کوتاهی از قدرت، سیاست و اشباح مزاحم در هاگوارتز (۶ سپتامبر ۲۰۱۶)

داستان‌های کوتاهی از قهرمانی‌ها، سخت‌کوشی‌ها و سرگرمی‌های خطرناک در هاگوارتز (۶ سپتامبر ۲۰۱۶)

جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آن‌ها (فیلمنامه) (۱۹ مارس ۲۰۱۶)

- داستان‌های کوتاه

پیش‌درآمد هری پاتر (ژوئیه ۲۰۰۸)

تجدید دیدار ارتش دامبلدور در مسابقهٔ نهایی جام جهانی کویییدیچ (ژوئن ۲۰۱۴)

- بزرگسالان

خلأ موقت (۲۷ سپتامبر ۲۰۱۲)

- مجموعه کورمورن استرایک

آوای فاخته (با نام مستعار روبرت گالبریث) (۱۸ آوریل ۲۰۱۳)

کرم ابریشم (با نام مستعار روبرت گالبریث) (۱۹ ژوئن ۲۰۱۴)

ردپای شیطان (با نام مستعار روبرت گالبریث) (۲۰ اکتبر ۲۰۱۵)

سفید کشنده (با نام مستعار روبرت گالبریث) (2 می 2020)

ازدواج مجدد

جوآن رولینگ در سال ۲۰۰۱ با دکتری به نام نیل مورای ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و پسر است. پسرش در سال ۲۰۰۳ و دخترش در سال ۲۰۰۵ به دنیا آمدند.

دیدگاه سیاسی و مذهبی

رولینگ به عنوان یک چپ میانه شناخته می‌شود و وی در سال ۲۰۰۸ مبلغ یک میلیون پوند به حزب چپ‌گرای کارگر کمک کرد.

بسیاری از افرادِ باورمند به مذهب به ویژه مسیحیان، کتاب‌های رولینگ را مؤثر در تبلیغِ جادو و خرافه می‌دانند اما او خود را معتقد به خدا خوانده و ذکر کرده برای نوشتن مجموعه هری پاتر از بسیاری از متون مسیحی الهام گرفته‌است. او در مصاحبه‌ای با مجله تاتلر عنوان کرده‌است گرچه خود را نسبت به برخی مسائل شک‌گرا می‌داند اما به خدا و زندگی پس از مرگ از دید خودش باور دارد و این مسئله را از دیدگاه خود در کتاب‌هایش مطرح کرده‌است.

جوایز و افتخارات

۱۹۹۷: جایزه ادبی نسل اسمارتیس بوک: نشان طلا برایهری پاتر و سنگ جادو

۱۹۹۸: جایزه ادبی نسل اسمارتیس بوک: نشان طلا برای هری پاتر و تالار اسرار

۱۹۹۸: جایزه کتاب کودک سال بریتانیا: هری پاتر و سنگ جادو

۱۹۹۹: جایزه ادبی نسل اسمارتیس بوک: نشان طلا برای هری پاتر و زندانی آزکابان

۱۹۹۹: جایزه کتاب کودک سال بریتانیا: هری پاتر و زندانی آزکابان

۱۹۹۹: جایزه ادبی کاستا بوک (بخش کودک): هری پاتر و زندانی آزکابان

۲۰۰۰: جایزه کتاب سال بریتانیا: نویسنده سال بریتانیا

۲۰۰۰: رتبه امپراتوری بریتانیا

۲۰۰۰: جایزه لوکاس: هری پاتر و زندانی آزکابان

۲۰۰۱: جایزه برترین رمان هوگو: هری پاتر و جام آتش

۲۰۰۳: جایزه شاهزاده آستوریاس: نشان کنکورد

۲۰۰۳: جایزه برام استوکر: هری پاتر و محفل ققنوس

۲۰۰۶: جایزه کتاب سال بریتانیا: هری پاتر و شاهزاده دورگه

۲۰۰۷: جایزه نشان آبی پیتر

۲۰۰۸: کتاب سال بریتانیا: دستاوردهای برجسته

۲۰۱۰: جایزه هانس کریستیان آندرسن

۲۰۱۱: جوایز آکادمی فیلم بریتانیا: سهم برجسته در مشارکت با سینمای بریتانیا، (مشترک با دیوید هیمن)

۲۰۱۲: نشان آزادی شهر لندن از سوی شهردار این شهر

۲۰۱۷: جایزه افتخاری خانواده سلطنتی بریتانیا

زندگی نامه ی جی. کی. رولینگ ( خالق هری پاتر ) به روايت خودش

شناختن نويسنده ی يک کتاب و آگاهی از پستی و بلندی های زندگيش برای هر خواننده ای ضروری است و می تواند شناخت عميق تری از کتاب و لايه های زيرين آن را به خواننده بدهد . آنچه در اين مقاله خواهيد خواند ، بخش هايی از زندگی جی. کی. رولينگ است که به نظر خودش مهمتر بوده است .
پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند . آنها در سن هجده سالگی در قطاری که از ايستگاه کينگزکراس لندن به آبراث در اسکاتلند می رفت با هم آشنا شدند . در اين سفر ، پدر و مادرم هر دو به اسکاتلند می رفتند تا به "نيروی دريايی سلطنتی" ملحق شوند . مادر من در آن روز گفته بود که سردش شده و پدرم کتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها يک سال بعد از اين ماجرا در سن نوزده سالگی ازدواج کردند .
پدر و مادرم پس از خروج از نيروی دريايی ، به حومه ی بریستول در غرب انگلستان مهاجرت کردند . مادرم بيست ساله بود که من به دنيا آمدم . من يک نوزاد تپل مپل بودم . توصيف "شبيه به توپی بادی که کلاه های منگوله دار رنگارنگ پوشيده باشد" که در کتاب سنگ جادو است ، در مورد عکس های کودکی من صدق می کند .
خواهرم "دی" يک سال و يازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد دی قديمی ترين خاطره ی من است يا لااقل قديمی ترين خاطره ای که می توانم به ياد بياورم . من درآشپزخانه مشغول بازی کردن با يک تکه خمير بازی بودم و پدرم مرتب و با دستپاچگی از آشپزخانه به اتاقی می رفت که مادرم در آن در حال وضع حمل بود و دوباره به آشپزخانه برمی گشت . من مطمئنم که اين خاطره ساخته ی ذهنم نيست چون بعدا جزييات آن را با مادرم چک کردم . البته من يک تصوير واضح ديگر هم دارم که ساخته ی ذهنم هست : قدم زنان دست در دست پدرم به اتاق خواب رفتيم . مادرم را ديدم که با لباس خواب روی تخت در کنار خواهرم دراز کشيده . خواهرم لخت مادرزاد بود ، با موهای بلند ، لبخند بر لب و قيافه ی يک بچه ی پنج ساله !!! اگر چه اين تصوير عجيب و غريب ، نتيجه ی کنار هم چيدن تصورات غلط دوران کودکی بود ، اما اينقدر واضح و روشن هست که هر گاه به ياد به دنيا آمدن خواهرم می افتم ، اين تصوير به ذهنم می آيد .
دی ، موهايی کاملاً سياه و چشمانی به رنگ قهوه ای تيره ــ همرنگ چشمان مادرم ــ داشت . (و هنوز هم دارد .) او مطمئنا از من خيلی زيباتر بود . (هنوز هم هست .) فکر می کنم برای جبران اين مشکل (زشت تر بودن من) بود که والدينم به اين نتيجه رسيدند که من حتما باهوشتر هستم . هر دوی ما از اين برچسب ها متنفر بوديم . من واقعا می خواستم که کمتر به شکل يک توپ بادی کک مکی باشم و دی ـ که الان يک وکيل است ــ نيز به حق ناراحت بود که کسی نمی فهميد او چيزی بيشتر از يک صورت خوشگل هست . اين موضوع باعث شد که ما سه چهارم کودکی مان را به دعوا با هم بگذرانيم ، مثل دو گربه وحشی که در يک قفس کوچک زندانی شده بودند . بالای ابروی دی جای يک زخم کوچک هنوز هم به چشم می خورد ؛ اين زخم متعلق به زمانی است که من يک باتری به سمت او پرتاب کردم . البته من انتظار نداشتم که باتری به او اصابت کند و فکر می کردم که او جا خالی می دهد . (البته اين بهانه چيزی از عصبانيت مادرم کم نکرد ؛ من هرگز او را عصبانی تر از اين نديده بودم .)
زمانی که من چهار ساله بودم ، آن خانه ويلايی را ترک کرديم و به "وينتربورن" در حاشيه ی بريستول رفتيم . حالا ما در خانه ای پله دار زندگی می کرديم که دارای يک ديوار مشترک [با خانه ی بغلی] بود . پله های اين خانه باعث شد که من و دی نمايش "پرتگاه" را بارها و بارها در بالای پله ها اجرا کنيم : در اين نمايش يکی از ما از بالاترين پله آويزان می شد و دستهای ديگری را می گرفت و با استفاده از همه روشهای تطميع و تهديد به او التماس می کرد که او را رها نکند تا اينکه سقوط می کرد و کشته می شد . اين بازی برای ما لذتی تمام نشدنی داشت . فکر می کنم آخرين باری که اين بازی را آنجام داديم ، کريسمس دو سال پيش بود ؛ دختر نه ساله ی من که اصلا از اين بازی خوشش نيامد .
مدت زمان کوتاهی که ما با هم دعوا نمی کرديم ، دوستان خيلی خوبی بوديم . من قصه های زيادی برای او تعريف می کردم . معمولا ما اين داستانها را به شکل بازی اجرا می کرديم و هر يک نقش يکی از کارکترهای داستان را بازی می کرديم . وقتی من اين نمايشنامه های طولانی را ترتيب می دادم ، واقعا مستبد بودم ، اما دی اين موضوع را تحمل می کرد چون من معمولا نقشهای اصلی را به او می دادم .
در اين خيابان جديد (وينتربورن) بچه های هم سن و سال ما زياد بودند . در ميان اين بچه ها برادر و خواهری بودند با نام خانوادگی "پاتر" . من هميشه از نام خانوادگی آنها خوشم می آمد و البته فاميلی خودم را خيلی دوست نداشتم ؛ متاسفانه کلمه ی رولينگ به آسانی دستمايه ی عبارت های مسخره می شد ، مانند : رولینگ پین (وردنه ؛ چوبی استوانه ای برای پهن کردن خمير) و رولینگ استون (نام يک گروه خواننده ی راک ان رول انگليسی در دهه ی شصت) و ... . به هر حال ، اين برادر از زمان انتشار کتابها ، مرتبا خود را "هری پاتر" معرفی می کند و مادر او نيز به خبرنگاران گفته که من و او عادت داشتيم مانند جادوگران لباس بپوشيم . اين دو ادعا کذب می باشند . در واقع ، همه ی آنچه من از آنها به خاطر دارم ، اين است که اين برادر يک دوچرخه ی مدل "چاپر" داشت که در آن زمان مدل بسيار پرطرفداری بود و همچنين يادم هست که او يک بار سنگی به طرف دی پرتاب کرد و من هم به همين خاطر با يک شمشير پلاستيکی محکم کوبيدم توی سرش . (معلومه که فقط من اجازه داشتم به طرف دی چيزی پرتاب کنم !!!)
من از مدرسه ام در وينتربورن واقعا لذت می بردم ، چون جای بسيار آرامی بود ؛ در آنجا به وفور کارهايی مانند سفال گری ، نقاشی و داستان سرايی انجام می داديم و اين فعاليتها کاملا مناسب حال من بود . اما والدين من هميشه آرزوی زندگی خارج از شهر را در سر داشتند و من نه ساله بودم که برای آخرين بار اسباب کشی کرديم و به روستای کوچکی به نام "تاتشيل" در "ولز" رفتيم .
اين نقل مکان با مرگ مادربزرگ محبوب من ــ کثلين ــ هم زمان شد . بعدها که می خواستم قسمتی به اسمم اضافه کنم ، اسم او را انتخاب کردم . بی شک اين اولين مصيبت زندگی من تاثير منفی بر روی احساس من نسبت به مدرسه ی جديدم داشت و من از اين مدرسه اصلا خوشم نمی آمد . در تمام طول روز ما می بايست پشت ميزهای گرد ، رو به تخته سياه می نشستيم . بر روی هر ميز يک جا دواتی قديمی نصب شده بود . اما بر روی ميز من يک سوراخ ديگر هم وجود داشت ؛ ظاهرا پسری که سال قبل پشت اين ميز می نشسته ، به دور از چشم معلم با نوک پرگار اين سوراخ را کنده بود . به نظر من اين دستاورد مهمی بود و من هم شروع به گشاد کردن اين سوراخ با نوک پرگارم کردم و هنگامی که من آن کلاس را ترک کردم يک نفر به راحتی می توانست انگشت شستش را در آن بچرخاند .
من در سن يازده سالگی به دبيرستان "وايدين" رفتم . در اين مدرسه بود که من با "شان هريس" آشنا شدم . شان هريس همان شخصی است که کتاب تالار اسرار به او تقديم شده و فورد آنجليا ــ ماشين آقای ويزلی ــ در اصل متعلق به او بود . او اولين نفر از دوستان من بود که رانندگی ياد گرفت و آن ماشين سفيد و فيروزه ای برای من به معنی آزادی بود و اينکه ديگر مجبور نبودم مرتب از پدرم بخواهم که با ماشين مرا برساند يا به دنبالم بيايد ، چون برای يک دختر نوجوان که در روستا زندگی می کند ، اين موضوع ، بدترين مشکل است . تعدادی از شادترين خاطرات دوران نوجوانی من مربوط به زمانی است که با ماشين شان با سرعت در تاريکی می رانديم . شان اولين کسی بود که با او در مورد آرزوی نويسنده شدنم به طور جدی صحبت کردم و او هم تنها کسی بود که فکر می کرد من حتما موفق می شوم و اين دلگرمی او برای من بسيار باارزشتر از چيزی بود که در آن زمان به او می گفتم .
بدترين حادثه ی دوران نوجوانی من مريض شدن مادرم بود . وقتی من پانزده ساله بودم . تشخيص دکترها مالتيپل اسکلوروسيس (ام اس) بود که بيماری سيستم مرکزی اعصاب است . اغلب اين بيماران دوره های بهبودی مقطعی دارند ، اما مادر من بدشانس بود و از زمان بيماريش به آرامی اما به طور مداوم بدتر می شد . به نظر من اکثر مردم در اعماق وجودشان احساس می کنند که مادرانشان تباهی ناپذيرند ؛ بيماری لاعلاج مادرم برای من يک ضربه ی روحی شديد بود ، با وجود این که آن زمان دقيقا درک نمی کردم که معنی واقعی اين بيماری چيست .
در سال ۱۹۸۳ من وارد دانشگاه "اگزتر" در سواحل جنوبی انگليس شدم . من با فشار والدينم به تحصيل در رشته ی فرانسه مشغول شدم و اين يک اشتباه محض بود . در نظر آنها رشته ی زبان انگليسی ــ رشته ی مورد علاقه من ــ مرا به جايی نمی رساند ، اما رشته ی فرانسه آينده دار بود ؛ اما من می بايست مقاومت می کردم و در رشته ی انگليسی ادامه تحصيل می دادم . علاوه بر بی علاقگی به اين رشته من مجبور بودم که به عنوان قسمتی از تحصيلم يک سال را در پاريس زندگی کنم .
پس از فارغ التحصيلی در لندن مشغول به کار شدم . طولانی ترين شغل من در تشکيلات «امنستی اينترنشنال» بود که سازمانی بود که با حرکات ضد حقوق بشر در کل دنيا مبارزه می کرد . اما در سال ۱۹۹۰ من و دوست پسر سابقم تصميم گرفتيم به منچستر برويم . من بعد از يک هفته دنبال آپارتمان گشتن ، در قطاری شلوغ و به تنهايی به لندن برمی گشتم که ناگهان ايده ی هری پاتر به ذهنم خطور کرد .
من از سن شش سالگی بی وقفه مطلب می نوشتم ، اما هيچ گاه از يک ايده اينقدر هيجان زده نشده بودم . از اينکه خودکار همراهم نبود ، شديدا ناخرسند بودم و خجالت می کشيدم که از کسی خودکار قرض کنم . حالا می دانم که اين موضوع به نفع من بود ، چون قطار تاخير داشت و من برای چهار ساعت تمام در مورد جزييات داستان فکر کردم و ريزه کاری های داستان در ذهن من می جوشيد و شکل می گرفتند ؛ پسری لاغر مردنی ، عينکی و مو مشکی که نمی دانست جادوگر است برای من واقعی و واقعی تر می شد . فکر می کنم اگر در آن زمان می خواستم از سرعت فکر کردنم بکاهم و آن جزييات را بر روی کاغذ بياورم بسياری از قلم می افتاد . (اگرچه هنوز هم بعضی وقت ها به فکر می افتم که تا هنگام نوشتن داستانها چقدر از ايده هايی که در آن سفر به ذهن من آمد را فراموش کردم .)
همان روز عصر من شروع به نوشتن سنگ جادو کردم ، اگر چه آن نوشته ها هيچ شباهتی به نسخه ی نهايی کتاب ندارند . من به منچستر نقل مکان کردم و دست نوشته ها را نيز با خود بردم . اين نوشته ها هر روز حجيم تر می شد و داستان در هر جهت دور از ذهنی گسترش می يافت ؛ از جمله ايده هايی برای سالهای بعد هری در هاگوارتز . اما در ۳۰ دسامبر ۱۹۹۰ اتفاقی افتاد که که دنيای من و هری پاتر را برای هميشه تغيير داد : مرگ مادرم .
دوران طاقت فرسايی بود . پدرم ، دی و من گيج و مبهوت بوديم . مادرم فقط چهل و پنج سال داشت و ما هرگز تصور نمی کرديم او به اين زودی و در اين سن از دنيا برود . (شايد چون جرات نمی کرديم به اين موضوع فکر کنيم .) حس می کردم سينه ام فشرده می شود ، مثل اينکه يک صفحه ی سنگی را به سينه ام فشار می دادند ، در قلبم يک درد واقعی بود .

جوآن رولینگجوآن رولینگ در سال ۲۰۰۱ با دکتری به نام نیل مورای ازدواج کردنه ماه بعد از روی ناچاری به کشور پرتغال رفتم ، زيرا در آنجا در يک موسسه ی آموزش انگليسی شغلی پيدا کرده بودم . من اين بار نيز دست نوشته های هری پاتر که همچنان در حال افزايش بود ، را با خودم بردم و اميدوار بودم که ساعات کاری جديدم (بعدازظهر و عصر) اين امکان را به من بدهد که به طور جدی تر نوشتن اين رمان را دنبال کنم . داستان رمان از زمان مرگ مادرم خيلی تغيير کرده بود . اکنون احساسات درونی هری در مورد پدر و مادر کشته شده اش بسيار عميق تر و واقعی تر بود . در همان هفته های اولی که در پرتغال بودم فصل محبوب خودم را نوشتم : آيينه ی اريسد (آيینه ی نفاق انگيز) .
من فکر می کردم وقتی از پرتغال برگردم ، يک کتاب کامل زير بغلم خواهد بود ، اما من چيزی بهتر با خود برگرداندم : دخترم جسيکا . من با يک مرد پرتغالی آشنا شدم و ازدواج کردم . گرچه اين ازدواج موفق نبود ، اما بهترين هديه ی زندگی را به من بخشيد . کريسمس ۱۹۹۴ من و جسيکا وارد شهر اندينبرا (ادينبورگ) ــ محل زندگی خواهرم ــ شديم .
من تصميم داشتم که همچنان تدريس کنم و می دانستم که بايد کتاب را بزودی تمام کنم ، وگرنه هرگز نمی توانستم آن را به پايان ببرم . تدريس تمام وقت با کارهايی مانند برنامه ريزی آموزشی ، تصحيح اوراق و رسيدگی دست تنها به يک دختر کوچک ، اصلا وقت آزادی برای من باقی نمی گذاشت . بنابراين من بی امان و ديوانه وار نوشتم و مصمم بودم که کتاب را تمام کنم تا بتوانم از کسی بخواهم آن را منتشر کند . هر گاه که جسی در کالسکه به خواب می رفت ، به سرعت به نزديکترين کافی شاپ می رفتم و با سرعت تمام می نوشتم . تقريبا هر روز عصر می نوشتم . و بعد همه ی نوشته ها را خودم تايپ می کردم . بعضی وقتها با وجود همه ی علاقه و دلبستگی ای که به کتاب داشتم ، از آن متنفر می شدم .
عاقبت کتاب به پايان رسيد . سه فصل اول را در يک پوشه ی پلاستيکی شکيل گذاشتم و برای يک مشاور انتشاراتی فرستادم . او نيز پوشه را به سرعت پس فرستاد ، فکر کنم همان روزی که به دستش رسيده بود ، آن را پس فرستاد . دومين مشاور انتشاراتی در يک نامه جواب من را داد و از من خواست تا بقيه ی داستان را ببيند . اين نامه ی دو جمله ای واقعا بهترين نامه ای بود که در طول زندگيم به دستم رسيده بود .
يک سال طول کشيد تا مشاور انتشاراتی جديد من ، کريستوفر ، شرکت انتشاراتی پيدا کرد . شرکتهای انتشاراتی بسياری داستان را رد کردند و چاپ نکردند . تا اينکه عاقبت در آگوست ۱۹۹۶ کريستوفر به من زنگ زد و گفت که انتشارات "بلومزبری" پيشنهادی دارند . من نمی توانستم چيزی را که می شنيدم ، باور کنم . مثل احمق ها از او پرسيدم : «منظورت اينه که ميخوان کتاب رو چاپ کنن ؟» و او جواب داد : «البته که می خوان کتاب رو چاپ کنن .» بعد از اينکه گوشی را گذاشتم ، جيغ بلندی کشيدم و به هوا پريدم . جسيکا که در صندلی بلندش نشسته بود و با لذت چايی می خورد ، با چشمانی وحشت زده به من نگاه می کرد .

فعالیت‌های بشر دوستانه

رولینگ ریاست بنگاه خیریه «جینجربِرِد» را عهده‌دار است. این بنگاه در سال ۱۹۱۸ بنا نهاده شده‌است و هدف آن حمایت خانوارهای تک سرپرست به ویژه مادرانی است که خارج از پیوند زناشویی صاحب فرزند شده‌اند. در سال ۲۰۰۵ میلادی، رولینگ با تأسیس انجمن خیریه‌ای به نام لوموس سعی در پوشش کودکان آسیب‌پذیری کرد که مورد آزار و اذیت جنسی و جسمی یا در معرض فقر و معلولیت هستند و هدف خود را بالابردن سطح سلامت، آموزش و رفاه اجتماعی این کودکان عنوان کرد. بر اساس آمار منتشر شده، این بنگاه خیریه تا سال ۲۰۱۶ توانسته‌است نزدیک به سی و پنج هزار کودک را تحت پوشش خود قرار دهد که اکثریت این کودکان در کشورهای شرق اروپا و آفریقا زندگی می‌کنند.

گردآورنده : دنیاها،دانشنامهٔ فارسی | www.donyaha.ir

دیدگاه تان را بنویسید !

تصویر تصادفی